تبليغاتX
علی جورابچی - شب یلدا و نفس به شماره افتاده پاییز...

علی جورابچی

Iranian Photojournalist

نفس پاییز به شماره افتاده بود و نفس ما به بند آمدن نزدیک.
می گفتند که هوا وارونه شده است.
وارونگی هوا را سال ها بود که با دود و سیاهی و چتر خاکستری بر شهر معنا می کردیم و این بار انگار، مردم به جنون رسیده و مرگ تدریجی را می خواستند که تجربه کنند.
حال که نفس پاییز به شماره آخر رسیده است... نفس ما باز شده... کوه پیدا شده و درخت ها کمی سبز شده اند ، در پارک، سر کوچه...
هی...! روزگاری بود که با پاییز نفس می کشیدیم و حال و هوایی تازه می کردیم با صدای خش خش برگ ها و به جان منت پذیر بودیم سوز و سرمایش را... که کهنگی تابستان را تازه می کردیم.
اما امروز که نه پاییزی داریم که صدای برگی را بشنویم و نه نفس کشیدنی که بیارزد به پس دادنش...
صبح روز آخر پاییز که هوا خوبست... قله نیمه سفید پوش توچال را از پنجره اتاق می شود دید.
احساس اینکه خورشید هم رنگی دارد، قشنگ است... چشم ها خسته شده بود از بس قهوه ای دیده بود این پاییز را.
راستی! شب یلداست، شب چله... به شب زنده داری باید در انتظار برآمدن خورشید، سحر کرد... اما به شرط آنکه وقتی خورشید سر زد ما سر به خواب نگذاریم...
خوب! شب یلدا مبارک! حالا برفش کو؟ «شب چله که چیک چیک تخمه می شکستیم و صدای بارون از توی ناودون می اومد» نه! مثل اینکه خبری نیست...
آخه! این دود و غبار که نگذاشت برفی... نه طمع نمی بندم... حتی قطره ای باران، که ببارد و این برگ های سیاه شده دل ما را بشوید...
خوب! شب چله رسید مبارک است ان شاء الله! از فردا صبح یقه های پالتو را بالا بکشید و شال گردن هم یادتان نرود. حالا دیگه دستکش و جوراب پشمی هم بود که چه بهتر...
خوب! رویا پختن تو این شهر که عیب نیست، دل ما هم برف می خواهد...
که دوباره سر بخوریم و زمین خوردن و دردش را با صدای خنده ای به تماشا بنشینیم.
شب چله رسید...
یک مشت آجیل و یک قاچ هندوانه و چند پر پرتقال و نارنگی و دانه های قرمز انار... خنده و شادی هم که باید باشد... اگر هم نیست به شادی دل همسایه دل ما هم شاد می شود... شب چله رسید... یلدایتان مبارک...

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 11:46  توسط علی جورابچی  |