

بقيه عکسها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
من بچه جوادیه ام
من بچه امیریه
مختاری
گمرک
فرقی نمی کند
این رودهای خسته به میدان راه آهن
می ریزند
میدان راه آهن
دریاچه ای بزرگ
دریاچه لجن
با آن جزیره اش
و ساکن همیشگی آن جزیره اش
گفتم همیشگی؟!
آب از چهار رود
می ریزد
رود جوادیه
رود امیریه
سی متری
شوش
و بادبان گشوده بر این رودها
نکبت .
می رانم
با قایقی نشسته به گل
من بچه جوادیه ام
از روی پل که می گذری
غمهای سرزمین من آغاز می شود
ای خط راه آهن
ای مرز
با پرده های دود
چشم مرا بگیر
مگذار من ببینم چیزی را در بالا
مگذار من بخواهم
مگذار آرزو
در سینه ام دواند ریشه
مگذار
ای دود
یک روز اگر به محله ما آمدی
همراه خود بیاور چترت را
اینجا هوا همیشه گرفته است
اینجا همیشه ابر است
اینجا همیشه باران است
باران اشک
باران غم
باران فقر
باران کوفت
باران زهرمار
اینجا همیشه هوا بارانی است
وقتی که باران می بارد
یعنی همیشه
باید دعا کنیم
و از خدا بخواهیم
نیرو دهد به بام کاهگلی مان
باید دعا کنیم
دیوارها
تابوت سقف ها را
از شانه زمین نگذارند
باید دعا کنیم که از درزهای سقف
آوای اضطراب قطره باران
در طشت
نشیند
همراه مادری که دو دستش
هی تیر میکشد
همراه مادری که دو چشمش
می سوزد
و چند تکه پیرهن کهنه
افتاده در کنارش
پاره
کشتارگاه
در آخر جوادیه
این سوی " نازیآباد " است
و مردم محله من هر صبح
با بوی خون
بیدار می شوند
در بوی تند پهن
اینجا بهار بینی خود را بالا میگیرد
سگهای نازیآباد
در بوی لاشه های کهن عشق می کنند
میعادگاهشان
کشتارگاه
انبوه گوسفندان
تصویر کوره های آدم سوزی را
در ذهنم
بیدار می کنند
(شعر از زنده ياد عمران صلاحي)

رفته بوديم که با جام برگرديم ولي نشد
....اين هم عکسهاي اصفهان

حيف اين جام که به اصفهاني ها رسيد

خدا رو شکر سالم از ورزشگاه اومدم بيرون...خيلي خطرناک بود ...
ادامه مطلب


