تبليغاتX
علی جورابچی

علی جورابچی

Iranian Photojournalist

همسر خسرو سینایی

گلاب آدینه

گلاب آدینه

صفار هرندی(وزیر ارشاد) ، عزت ا... انتظامی ، مجید انتظامی

گلاب آدینه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 13:2  توسط علی جورابچی  | 

صل علی محمد بوی رجایی امد

کنفرانس مطبوعاتی آحمدی نژاد

نهاد ریاست جمهوری

۲۴/۱۰/۸۴

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:56  توسط علی جورابچی  | 

ابراهیم را دوست دارم؛ آن زمان که ملکوت آسمان از او حجاب برمی گیرد و آن زمان که تیغ تیز را بر گردن فرزند می نهد. سنگ را می شکافد و گلوی فرزند را نیز می خواهد؛ اما ... سلام بر ابراهیم...سلام بر قربان...
عید قربان مبارک.
ابراهیم را دوست دارم؛ آن زمان که به شوق شنیدن نام محبوب هر آنچه دارد، می بخشد. آن زمان که تبر را بر گردن بت بزرگ می اندازد. آن زمان که از منجنیق به سوی آتش می شتابد؛ آن زمان که زن و فرزند را به خاطر دوست در بیابان رها می کند؛ آن زمان که به مردگان و به رستاخیز می اندیشد و می گوید: ولکن لتطمئن قلبی؛ آن زمان که ملکوت آسمان از او حجاب برمی گیرد و آن زمان که تیغ تیز را بر گردن فرزند می نهد. سنگ را می شکافد و گلوی فرزند را نیز می خواهد؛ اما ... سلام بر ابراهیم...سلام بر قربان... .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 17:30  توسط علی جورابچی  | 

به دلیل کمبود وقت مطلب تکراری است

امروز براي من روز مقدسي است
امروز مثبت ترين روز خداست
هجده سال پيش درهمين روز بود كه من دنيايي شدم،
من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پرازمشكلات سخت و من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا.
من فهميدم براي نسوختن درگرما بايد خود را به ميان آب و آتش زد، نه درميانه آن.
همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي، نيامدي كه بگردي!
همان روز به من گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر خدا و عشق مال تواست
همان روز فهميدم كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست.
من فهميدم كه پدرومادر از ثانيه هاي بيداري من و گريه هاي من لذت مي برند و دورو بري ها از لحظات خفتن و سكوت و مردگي من.
من در امروزي فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيز ديگر. قدر من انسان بودن است و اين قدر تا ابد درقبر نمي خوابد حتي اگر من فراموشش كنم.
من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه چيزهايي كه خدا به ما داده و بايد شكرگزاربود كه خدا هرآنچه را كه از او مي طلبيم به ما نمي دهد!
امروز مثبت ترين روز خدا است،
امروز روز تولد من است....
نه،امروز روز تولد من و يك نفر ديگر است... و شاید صدها نفر دیگر !
مباركمان باشد!

Happy Birth Day

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 16:58  توسط علی جورابچی  | 

فرید مدرسی دوباره مینویسد و این بار در وبلاگی به نام آذر

کسانی که او را نمیشناسند احتمالآ تازه وبلاگنویسی را شروع کرده اند.فرید مدرسی. متولد 59 در شهر قم، دانشجوی ارتباطات، روزنامه نگار، عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت...او پس از یک سال و اندی دوباره شروع به نوشتن کرد

فرید مدرسی

                                          *******************

و تبریک به امین پاریاب به خاطر اینکه برادرش شده معاون الهام(سخنگوی دولت) و دبیر شورای اطلاع رسانی هیات دولت

                                         ***********************

و بالاخره در حاشیه جشن قهرمانی نیم فصل استقلالیها این عکس رو گرفتم

خاتمی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:58  توسط علی جورابچی  | 

قشم...ارديبهشت ۸۴

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 18:44  توسط علی جورابچی  | 

نفس پاییز به شماره افتاده بود و نفس ما به بند آمدن نزدیک.
می گفتند که هوا وارونه شده است.
وارونگی هوا را سال ها بود که با دود و سیاهی و چتر خاکستری بر شهر معنا می کردیم و این بار انگار، مردم به جنون رسیده و مرگ تدریجی را می خواستند که تجربه کنند.
حال که نفس پاییز به شماره آخر رسیده است... نفس ما باز شده... کوه پیدا شده و درخت ها کمی سبز شده اند ، در پارک، سر کوچه...
هی...! روزگاری بود که با پاییز نفس می کشیدیم و حال و هوایی تازه می کردیم با صدای خش خش برگ ها و به جان منت پذیر بودیم سوز و سرمایش را... که کهنگی تابستان را تازه می کردیم.
اما امروز که نه پاییزی داریم که صدای برگی را بشنویم و نه نفس کشیدنی که بیارزد به پس دادنش...
صبح روز آخر پاییز که هوا خوبست... قله نیمه سفید پوش توچال را از پنجره اتاق می شود دید.
احساس اینکه خورشید هم رنگی دارد، قشنگ است... چشم ها خسته شده بود از بس قهوه ای دیده بود این پاییز را.
راستی! شب یلداست، شب چله... به شب زنده داری باید در انتظار برآمدن خورشید، سحر کرد... اما به شرط آنکه وقتی خورشید سر زد ما سر به خواب نگذاریم...
خوب! شب یلدا مبارک! حالا برفش کو؟ «شب چله که چیک چیک تخمه می شکستیم و صدای بارون از توی ناودون می اومد» نه! مثل اینکه خبری نیست...
آخه! این دود و غبار که نگذاشت برفی... نه طمع نمی بندم... حتی قطره ای باران، که ببارد و این برگ های سیاه شده دل ما را بشوید...
خوب! شب چله رسید مبارک است ان شاء الله! از فردا صبح یقه های پالتو را بالا بکشید و شال گردن هم یادتان نرود. حالا دیگه دستکش و جوراب پشمی هم بود که چه بهتر...
خوب! رویا پختن تو این شهر که عیب نیست، دل ما هم برف می خواهد...
که دوباره سر بخوریم و زمین خوردن و دردش را با صدای خنده ای به تماشا بنشینیم.
شب چله رسید...
یک مشت آجیل و یک قاچ هندوانه و چند پر پرتقال و نارنگی و دانه های قرمز انار... خنده و شادی هم که باید باشد... اگر هم نیست به شادی دل همسایه دل ما هم شاد می شود... شب چله رسید... یلدایتان مبارک...

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 11:46  توسط علی جورابچی  |